غم نان


اشک می ریزم برات!
می گذشت از کوچه مردی نان فروش
بود شادان سفره ای از نان به دوش
دید شخصی بی قراری می کند
ناله و افغان و زاری می کند
گفت هان ای مرد، گریانی چرا؟
از دو چشمت اشک ریزانی چرا؟
گفت من نه پول دارم نه غذا
دوش تا اکنون بماندم ناشتا
نان فروش از این سخن شد بی قرار
اشک چشمش ریخت چون ابر بهار
آن گرسنه گفت می گریی چرا؟
عفو فرما گرچه آزردم تو را
گفت می سوزد دلم بر حال تو
گو چه سازم؟ وای بر احوال تو
گفت قرص نان به من بنما عطا
تا نه من گِریَم نه تو بر حال ما
گفت حرف از نان مزن مرد عزیز
لیک گو تا صبح فردا اشک ریز
نان مخواه از من شود جانم فدات
هرچه خواهی اشک می ریزم برات!
شعر: نعمت الله طالبی
ایده: علی اسدی
تصویر: سعید شعبانی
طنز نیمروز