حرف اول


عبید زاکانی حکایتی دارد به این مضمون که یکی در باغ خود رفت، دزدی را پشتواره پیاز در بسته دید. گفت «در این باغ چه کار داری؟ » گفت: «بر راه میگذشتم ناگاه باد مرا در باغ انداخت. » گفت «چرا پیاز برکندی؟ » 

گفت «باد مرا میربود، دست در بند پیاز میزدم، از زمین برمی آمد. » گفت «این هم قبول، ولی چه کسی جمع کرد و پشتواره بست؟ » 

گفت «والله، من نیز در این فکر بودم که آمدی! »


حکایت عبید حکایت سؤال ماست و مسئولان کشور، از خرد بگیر تا کلان. سؤال این است: «چه کسی شما را بر میز مسئولیت نشانده و چرا؟ » شاید «باد » و شاید هم «در همین فکر بودید که ما آمدیم. »

در کشوری زندگی میکنیم که مدیریت بحران از خود بحران خطرناک تر است. در واقع اگر دوستان بعد از یک حادثه طبیعی یا غیر طبیعی کاری به کار بحران نداشته باشند و بگذارند به حالت اتوپایلوت بحران کار خودش را بکند، خسارات کمتری به کشور و مردم وارد می شود. خلاصه یکی از خطرناکترین رویدادها در کشور ایران همین مدیریت بحران و خطرناکترین موجود دنیا، مدیر بحران در کشور است!

اما داستان جایی روی تراژیکش را نشان می دهد که مدیر پس از بحران مدیریت، بدون هیچ واکنشی لبخند زده و از کادر خارج می شود. نه خانی آمده، نه خانی رفته. نه عذرخواهی، نه استعفا و نه برکناری از مسؤولیت.

 همین جور به چشم مردم زل زده و به کار خود ادامه می دهد. حالا اگر در ژاپن فیوز کنتر یک شهروند بپرد، وزیر نیرو و کل مدیران برق منطقه ای استعفا می دهند.

اصلا همین ژاپن اگر سخت جانی و تلاش برای ماندن در مسئولیت مدیران کشور ما را داشت با آن برق تولید می کرد!


متن: وحید میرزایی

تصویر: پیام پورفلاح


مجله طنز نیمروز

ارسال نظر

عکس خوانده نمی‌شود