عشق پسته ای


دلم برای تو تنگ است داداشی

سلام پسته ى خندان توى نقاشى

دلم كشيده بيايى و مال من باشى

اجازه هست صميمانه تر صدات كنم؟!

دلم براى تو تنگ است تنگ، داداشى

اگر چه لمس تنت قسمتم نبوده و نيست

كمى از عطر تنت را به من نمی پاشى؟!

خيالِ لمس تنت كلّه گرمى فُقراست

كه از لحاظ عملكرد، مثل خشخاشى

چقدر جاذبه دارى براى نقّاشان

كه عكسِ روى تو را می کشند بر كاشى

وَ اسم قشر مرفّه كه پيش می آيد

هميشه خنده به لب می زنى و بشّاشى

هماى بخت و سعادت نشسته بر دوشت

هميشه خوشگذرانى، هميشه عيّاشى

نه من مقصّر اين دوریم، نه تو، انگار

خدا نخواست از اول تو مال من باشى!

شعر:مصطفی علوی

کارتون: مصطفی ستاریان


طنز نیمروز

حرف اول


عبید زاکانی حکایتی دارد به این مضمون که یکی در باغ خود رفت، دزدی را پشتواره پیاز در بسته دید. گفت «در این باغ چه کار داری؟ » گفت: «بر راه میگذشتم ناگاه باد مرا در باغ انداخت. » گفت «چرا پیاز برکندی؟ » 

گفت «باد مرا میربود، دست در بند پیاز میزدم، از زمین برمی آمد. » گفت «این هم قبول، ولی چه کسی جمع کرد و پشتواره بست؟ » 

گفت «والله، من نیز در این فکر بودم که آمدی! »


حکایت عبید حکایت سؤال ماست و مسئولان کشور، از خرد بگیر تا کلان. سؤال این است: «چه کسی شما را بر میز مسئولیت نشانده و چرا؟ » شاید «باد » و شاید هم «در همین فکر بودید که ما آمدیم. »

در کشوری زندگی میکنیم که مدیریت بحران از خود بحران خطرناک تر است. در واقع اگر دوستان بعد از یک حادثه طبیعی یا غیر طبیعی کاری به کار بحران نداشته باشند و بگذارند به حالت اتوپایلوت بحران کار خودش را بکند، خسارات کمتری به کشور و مردم وارد می شود. خلاصه یکی از خطرناکترین رویدادها در کشور ایران همین مدیریت بحران و خطرناکترین موجود دنیا، مدیر بحران در کشور است!

اما داستان جایی روی تراژیکش را نشان می دهد که مدیر پس از بحران مدیریت، بدون هیچ واکنشی لبخند زده و از کادر خارج می شود. نه خانی آمده، نه خانی رفته. نه عذرخواهی، نه استعفا و نه برکناری از مسؤولیت.

 همین جور به چشم مردم زل زده و به کار خود ادامه می دهد. حالا اگر در ژاپن فیوز کنتر یک شهروند بپرد، وزیر نیرو و کل مدیران برق منطقه ای استعفا می دهند.

اصلا همین ژاپن اگر سخت جانی و تلاش برای ماندن در مسئولیت مدیران کشور ما را داشت با آن برق تولید می کرد!


متن: وحید میرزایی

تصویر: پیام پورفلاح


مجله طنز نیمروز

غم نان


اشک می ریزم برات!

می گذشت از کوچه مردی نان فروش

بود شادان سفره ای از نان به دوش

دید شخصی بی قراری می کند

ناله و افغان و زاری می کند

گفت هان ای مرد، گریانی چرا؟

از دو چشمت اشک ریزانی چرا؟

گفت من نه پول دارم نه غذا

دوش تا اکنون بماندم ناشتا

نان فروش از این سخن شد بی قرار

اشک چشمش ریخت چون ابر بهار

آن گرسنه گفت می گریی چرا؟

عفو فرما گرچه آزردم تو را

گفت می سوزد دلم بر حال تو

گو چه سازم؟ وای بر احوال تو

گفت قرص نان به من بنما عطا

تا نه من گِریَم نه تو بر حال ما

گفت حرف از نان مزن مرد عزیز

لیک گو تا صبح فردا اشک ریز

نان مخواه از من شود جانم فدات

هرچه خواهی اشک می ریزم برات!


شعر: نعمت الله طالبی

ایده: علی اسدی

تصویر: سعید شعبانی

طنز نیمروز